مجتبي اسکندري از زنجان - نيک سازان | امضا شده : ۱۲ بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۴۳ به نام خدايي که صلاح مارو بهتر ميدونه سلام آقا شهاب 25سالمه آخراي سربازي بودم داشتم با موبايلم ور ميرفتم که ناخاسته به جان مادرم ناخواسته يه پيام بي مفهوم به دختر خاله ام الهام فرستادم اون موقع من به يه نفر ديگه فکر ميکردم که بعدا به دلايلي منصرف شدم بعد الهام اس ام اس داد کلي قربون صدقه رفت و ابراز دل تنگي کرد و آخه منو با خواهرم اشتباه گرفت بعد که بهش گفتم معذرت خواهي کرد و گفت تو رو خدا به کسي نگي گفتم چشم گفتم راستي پيام خوب داشتي بده گفت باشه بعد که با خودم داشتم فکر ميکردم گفتم کي بهتر از الهام با حجاب که هست با وجود وضع مالي خوب هم ساده زنگي ميکنه هم اصلا خودشو نميگيره بهش گفتم الهام اگه شرايط منو قبول ميکني من بهت پيشنهاد ازدواج ميدم راستش خواستم ببينم اگه نظرش مثت باشه بعد بع خانواده ها اطلاع بديم اول گفت نه من گفتم باشه ولي من پيشنهاد ازدواج که ندادم گفتم اگه شرايطم رو قبول داري ... گفت پس با اس ام اس نميشه بايد حرف بزنيم . قرار گذاشتيم تو دفتر کارم آخه من با اينکه تو شهرستان نزديک خدمت ميکردم همزمان کار هم ميکردم و درامد خوبي هم داشتم من يه معمار جونم فوق ديپلم دارم ولي واسه تنبلا پايان نامه ارشد هم دادم الهام اومد دفتر گفتم الهام من سعي ميکنم بد و خوب رو تشخيص بدم از خدا هم فقط راه راست ميخوام همين و وقتي فهميدم چي خوبه چي بد ديگه از هيچ کس جز خدا ترس يا خجالت ندارم مثل جشن عروسي مرسوم چون فکر ميکنم اسراف توش زياده و غلط کار ندارم چون همه اين کارو ميکنن منم بکنم و کلي از اين حرفا . الهام يه لبخند زد و گفت قبول ميکنم هيچي نگفت و هيچ شرطي نزاشت شيفته حرفاي من شده بود . اون از همون اول با خاله کوچيکه که هم تحصيل کرده و هم مومن ومتهله مشورت کرده بود نگو اون گفته بود نه خانواده هاتون جور نيستن . الهام به من گفت خوانواده هامون چي من ميترسم گفتم ترس نداره درسته ما قبل وضع مالي خوبي داشتيم الن چند بار ورشکست شذيم و شما الان وضع مالي خيلي خوبي نسبت به ما پيدا کردين ولي مهم سطح فرهنگ و تحصيلات که همسطح اند و بقيه اش دست خدا ست هر چه پيش آيد خوشايد گفت نه اگه نشه خيلي بد ميشه . گفتم تو کاري که رو بکن که خدات راضيه بعد اگه ايمان داري حق نگراني نداري چون اون ميدونه چي برات خوبه چي بد هر چي داد با همون خوش باش . بعد قرار شد تا سوالي برامون پيش نيومده ارتباتي نداشته باشيم . و صبر کنيم تا ازدواج برادر بزرگترش . بعد دوسه بار واسمون سوال پيش اومد که همديگرو ديدم يکمي هم زياده رويکرديم شايد هم گناه بعد سريع ديدم که اينجوري ميشه تصميم گرفتيم همديگرو نبينيم الهام يه روز گفت من ديگه تاقت ندارم زود تر بيا خواستگاري گفتم باشه ولي يه تاريخ واسه يه ما ديگه بگو من اقدام ميکنم الان سرم شلوغه تقويم رو شانسي باز کرد گفت 21 آذر سالروز ازدواج ماه و خورشيد علي و زهرا گفتم ديگه چي ميخواي . بعد از قضاي روزگار انگار کساي از دو خونواده بو بردن و الهام تحت فشار قرار گرفت خواهرم رفته بود بهش گفته بود مامنم داره دق ميکنه دست از سره مجتبي بردار الهم گفت زودتر بايد يکاري بکنب گفتم باشه شبش اس ام زد مامنم فهميده گفته خوشو ميکشه چرا اين کارو کردي ديگه ولش کن مجتبي صداشم در نيار مانم ازم قسم فران گرفته که ديگه اسمتو نيارم خاله کچيکه فرداش بهم زنگ زد رفتم پيشش گفت مامانتون دارن شر درست ميکنن به من گفتن از تو بخوام دست برداري چي ميگي گفتم الهام بگه منو نميخواد به اين دلايل منم بگم باشه گفت الاهم به من گفته من از روي ترحم جواب مثبت دادم منم گفتم باشه . شب 21 آذر بود تاقت نياوردم رفتم در خونشون تقريبن تا اونجايي که شر پيش نياد همه چي رو به باباش گفتم گفت کي بهتر از تو تعريف تو کار کردنت مومن بودنت همه فاميل و برداشته ولي هر چي الهم بگه باباش رفت تو مامانش اومد گفت همين که اومدي واسم کافي ولي دست از سر ما بردار منم قول ميدم هروقت الهام بگه خودم بيام سراغت منم رفتم .الان هم بيشتر از 30-40 روز گذشته ولي چون جواب قانع کنندهاي از الهام و جواب منفي اش نگرفتم يه لحظه هم از ذهنم بيرون نميره نکه ناراحتي کنم و بي قراري نه خدا رو هم شکر ميکنم که منو با سختي ها و بلتکليفي ها ساخته و پرداخته ميکنه حالا ميگن چيکار کنم ..... شهاب مرادی :سلام/ راه حل مشکل
خواستگاری رسمی
به همراه پدر
ومادرت . |
| لينك | ارسال به دوست | تعداد بازديد:3776 |
16 امتياز
|