| يه لحظه ... |
| نگارش یافته توسط شهاب مرادي | |
| ۱۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۵۴ | |
|
روز خوش هشت هشت هشتاد و هشت، حدود ساعت 4بعد از ظهر رسيدم فرودگاه مهرآباد و از پرواز 253 جا موندم و به لطف خداي مهربان با پرواز 223 (با فاصله 20 دقيقه)رفتم اصفهان تا در جشن با شکوه هيئت عاشوراييان با عنوان "قلب ايران مي تپد" ويژه ميلاد امام هشتم آقا امام رضا عليه السلام شرکت کنم. ... تا زمان سخنراني فرصت کمي بود و از همان فرودگاه اصفهان به پيشنهاد آقاي ملتجي رفتيم عيادت يکي از بچه هاي کوچولوي هيئت عاشوراييان ؛ آقا صالح ؛ آقا پسر نازنين پنج ساله اي که بيش از نيمي از عمرش را درگير بيماري مرموز و سختي شده و روزهاي سختي را پشت سر گذاشته و الان در حالي که هنوز حرکت و تنفسش با مشکل روبروست با جسمي نحيف و نفسي خسته روي تخت ... خلاصه هر چند صدايش جوهره نداشت ولي با هم آرام گپ زديم و شوخي کردم و از علاقه اش به استقلال و آقاي قلعه نويي -که به عيادتش رفته بود- و برخي اسباب بازي ها باخبر شدم و چندبار هم خنديد.( و من به سختي جلوي اشکم را گرفتم) با اصرار من به صالح قرارشد من دو کار انجام بدم يکي را به خودش قول دادم (که شنبه تا آمدم تهران انجام دادم و الان فکر کنم به دستش رسيده) و ديگري را به پدر و مادرش قول دادم اين بود که: اينجا از شما خوبان و عزيزان خواهش کنم تا "صالح کوچولو" را دعا کنيد. لطفا يک لحظه تأمل کنيد و با مهرباني و لطف ،
يک حمد براي شفاي او بخوانيد و با زبان خودتان براي شفاي او دعا کنيد.يه لحظه، فقط یک لحظه، دستتان را رو به آسمان... - از صالح عکس دارم ولي نخواستم آزردهتان کنم. - يادآوري: متاسفانه من فوتبالي نيستم. |